
امروز لبخندش را دیدم و منهم با او خندیدم. لذتی دارد وقتی شادی کسی را برای حتی لحظه ای هم که شده ببینی. همین چند روز پیش بود که گوشه ای کز کرده بود و غم سنگینی چهرهxa0 مظلوم و مهربانش را پوشانده بود.غمیxa0 که حکایتها با خود داشت. هیجده ساله و از دختران کُرد سوریه بود. غذا نمی خورد و باکسی حرفی نمیزد. با تلاش فراوان و با گروهی از همسن و سالهای خودش٬به تماشای مسابقه فوتبال بردیمش. در آن هیاهویxa0 جمعیت انگار که فقط جسمش حضور داشت و روحش در جایی دوردست سرگردان بود.از دختران زجر کشیده سنجار بود کهxa0...
ادامه مطلب