اذان

خرید بک لینک
رفیقی قدیمی را که سالهاست در اروپا زندگی میکند، بعد از مدتها دوباره دیدم.بعد از ده سال برای دیدن خانواده و مزار مادرش به ایران رفته بود.از خاطرات گذشته و از مادر مهربانش گفتیم که سالهاست دیگر نیست. لحظات زیبایی بود. بی غل و غش و دقیقا مثل همان روزهایی که نوجوان بودیم. موبایل را از جیبش درآورد و بیکباره صدای وبلاگ اذان کلمه ی از آن بلند شد.در کمال تعجب پرسیدم: رفیق خبری شده؟ نکنه پست و مقامی در ایران گرفتی؟ در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود، گفت باور نمیکنی وقتی ایران بودم و بعد از اینهمه سال غربت نشینی، وقتی صدای وبلاگ اذان کلمه مسجد بلند میشد، مادرم را مجسم میکردم که چه زیبا نماز میخواند و با چه عشقی ما را دعا میکرد. دلم میخواست در گوشه خیابانی بنشینم و یک دل سیر به صدای وبلاگ اذان کلمه گوش کنم. اما آنقدر آدمهای پر از ریا و پیشانی های داغ شده با مهر نماز دیدم که ترسیدم مردم فکر کنند منهم ریا کار شده ام. داغش به دلم ماند و حالا در کنار تو راحتم و میخواهم خاطرات مادرم را با صدای این وبلاگ اذان کلمه پر رنگتر کنم. در آخر صحبتهایش گفت: خدا لعنت کند آن ریا کارانی را که آن نیمچه عشق و اعتقاد را هم از ما گرفتند.
وبلاگ اذان کلمه موذن زاده اردبیلی و اشکهای جمع شده در چشم رفیق و یاد مادرش، مرا به سکوت وا داشت. با خود فکر کردم که چه حکایتی است این غریبی.

دلنوشته های من - فرزاد فرهادیان...

ما را در سایت دلنوشته های من - فرزاد فرهادیان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 50 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 18:18

صفحه بندی