خاطره ها

خرید بک لینک

علی مزه تلخ ودکای روسی را با خاطرات شیرین گذشته یک ذره قابل تحمل کرد و در عالم نیمه مستی رفت و سریع کامپیوترش را روشن کرد. میخواست تا سرش گرم است از حس و حالش بنویسد. خاطراتش را با هر آهنگی نصفه و نیمه مرور میکرد. صدای موزیک آرامش خاصی بهش میداد. مخصوصا وقتی که با تمرکز زیادی گوش میداد به آهنگی که محتوی آن عشق و کوچه بود.

اسم کوچه که میامد، جای خالی آنرا درغربت و فرهنگ غربی حس میکرد. همیشه به این فکر میکرد که چرا همواره نسبت به بچه های کوچه محل زندگیش تعصب خاصی داشت و هنوز هم وقتی اسم کوچه میامد، دلش تنگ میشد برای یک کوچه نُقلی، پر از آدمهای با محبت و مهربان و روراست.

چند بار میخواست به لطف دنیای مجازی به رفیقی در وطن زنگ بزند و چند دقیقه ای از حالش بگوید. ولی آیا کسی هم بود که حالش مثل حال او باشد؟ چند بار به یکی از دوستهای قدیمی زنگ زد و بر خلاف انتظارش دید که آدمهای گذشته و ماندگار در خاطراتش خیلی عوض شده اند. شاید هم انتظار او بیجا بود. سالها گذشته بود و نباید منتظر بود که روزگار همیشه به یک شکل پیش برود. آشنای آن ور خط همیشه ناراحت و نگران آینده بود و همیشه هم خدا را شکر میکرد که وضعش بد نیست. ولی یک چیز در احساساتش کم بود. دیگر صد در صد دلش برای کسی تنگ نمیشد و آنرا از تُن صدایش میشد فهمید.انگاری که همیشه منتظر برگشت خوردن چکی یا معجزه ای در زندگیش بود.
علی فکر میکرد شاید چون خودش ساکن جایی در غربت است که همه چیز از ثبات خاصی برخوردار و نگرانی و ناراحتی زیادی از بایت آینده ندارد، نمیتواند رفیقش را درک کند. اما باز با خودش میگفت: چقدر بد است که آدمی هر روز با دغدغه آینده از خواب بلند شود و بی توجه به روزهای که از عمرش میگذرد، دلش را خوش کند به آینده ای که معلوم نیست دست یافتنی است یا نه؟

چند بار به این فکر میکرد که یک روز رفیق خوبش ممکن است در خواب و در فکر چک وصولی فردا و آینده مبهمی که برای خودش ساخته، دچار سکته قلبی شود و ریق رحمت را سر بکشد. و در افکارش عزرائیل را مجسم میکرد که بالای سر رفیقش ایستاده و با یک بیلاخ بزرگ فیس بوکی و یک شیشکی بلند ورودش را به دنیای جدید خوش آمد میگوید و با قیافه حق به جانبی منظورش را به رفیقش میرساند که: از تو زرنگ تر و کلفترش هم داشتیم، ولی ایستگاه آخر همین جاست.

اثر وودکای روسی مجبورش کرد تا دست از سر رفیقش بردارد و برود سراغ سماور روسی اش و باز هم بیاد سماور خانه مادر بزرگ چایی برای خودش بریزد و سیگاری روشن کند و دلش را به این خوش کند که : خوش بحال کسی که هنوز هم دلش فارغ از همه دلمشغولیهای روزگار باز هم تنگ میشود برای خیلی ها و خیلی چیزها........

دلنوشته های من - فرزاد فرهادیان...

ما را در سایت دلنوشته های من - فرزاد فرهادیان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 60 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 18:18

صفحه بندی