چتر

خرید بک لینک

کلاس دوم دبستان ، شیفت بعد از ظهر بودم.باران تندی میبارید.آن روز صبح یک چتر هفت رنگ خریده بودم.وقتی به مدرسه رفتم، دلم میخواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم، اما زنگ خورد.هر عقل سالمی تشخیص میداد که کلاس درس واجبتر از بازی زیر باران است.یادم نیست آن روز آموزگار چه درسی به من آموخت.اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده.بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد و من صد بار دیگر چتر نو خریده باشم، اما آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد.این اولین بدهکاری من به دلم بود که در خاطرم مانده. اما حالا بعضی شبها فکر میکنم ،اگر قرار بر این شود که من آمدن صبح فردا را نبینم، چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه منطق، حماقت نامیدمشان.

حالا میدانم هر حال خوبی سن مخصوص به خودش را دارد. آدمها همه میپندارند که زنده اند، برای آنها تنها نشانه حیات، بخار گرم نفسهایشان است.کسی از کسی نمیپرسد، آهای فلانی! از خانه دلت چه خبر؟گرم است؟چراغش نوری دارد هنوز؟

(محمود دولت آبادی)

" تک تک لحظه ها را زندگی کنید. آنطور که اگر فردایی نبود، راضی باشید"

+ نوشته شده در هفدهم مهر ۱۳۹۶ساعت ۱۰:۵۰ ق.ظ&nbsp توسط فرزاد فرهادیان |


دلنوشته های من - فرزاد فرهادیان...

ما را در سایت دلنوشته های من - فرزاد فرهادیان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 51 تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1396 ساعت: 22:11

صفحه بندی