زندگی

خرید بک لینک
اسمش بهنام و او هم زاده کرمانشاه بود.از زندگیش در آلمان میگفت. اولش در حرف زدن دست به عصا بود.وقتی فهمید حس و تجربه مان از زندگی در غربت یکی است، شروع کرد از خاطراتش گفتن. سعی کردم خوب گوش کنم به حرفهایش. بعد از خداحافظی و در مسیر برگشت به هلند و در راه آنچنان مات و مبهوت سرگذشت دوستش مجید شده بودم،که تا رسیدم به منزل، آنچه را که در ذهنم مانده بود،با دو مقایسه از زندگی انسانها در اروپا و ایران، و با کمی تغییر نوشتم و نامش را " تفاوت " گذاشتم.

نیمه اول:

صبح زود بلند شدم و رفتم سر کار. باز هم مثل روزهای دیگر، چهره این اروپایی ها رو باید تحمل میکرد و بدون سلام علیکی سر را پایین انداخت و ماشین را استارت زد و گوش به زنگ صدای بی سیم و چشم به پرینتر تاکسی، تا اولین مسافر چه کسی باشد؟ زندگی غُربتِه و کاریش نمیشه کرد.

کیف پولت را که باز میکنی انواع و اقسام کارتها، میریزند بیرون. کارت بیمه،کارت شناسایی،کارت مربیگری ورزش،گواهینامه،کارت شناسایی تاکسی که به پلیس نشان میدهد،لیاقت رانندگی تاکسی را داری. کارتی که یک شش ماهی باید دوره بروی تا موفق به اخذ آن و بسلامتی، فارغ التحصیل بشوی.

کارت اقامت دائم، که واسه گرفتن آن مصیبتها باید تحمل کرد و کارت آخری که یک مقدار امیدوارت میکند به زندگی،کارت دانشجویه، که سه سال دیگه هم اعتبار دارد. خلاصه اولین آدرس رسید و گازش رو گرفتم و رفتم سراغ مسافری که قرار بود به یکی از دهاتهای اطراف برود.روزهای اول، قبول کردن این کار به عنوان، کسب درآمد خیلی عذاب آور بود ، ،ولی خوب بعد از مدتها ، جنگ و کشمکش بااین عذاب وجدان لعنتی،به این نتیجه رسیدم که، موقتی است و این نیز بگذرد.

خانم مسنی که حدودآ، پنجاه سالی داشت، با چهره عبوس و گرفته ای سوار شد و هیچی نگفت.در طی آموزش ،یاد میگیری که اگر مسافر ، حوصله حرف زدن نداشت، بی خیالش بشی و منتظر بمونی که کی و چه موقع،آن دهن باز خواهد شد و چه برایت خواهد گفت.

نیم ساعتی بدون رد و بدل کردن کلمه ای گذشت .خانم مسافر شق و رق نشسته بود و به درختهای کنار جاده که به سرعت از کنار ما رد می شدند نگاه می کرد.انگاری آنها رو میشمرد یا اینکه در میان آنها دنبال کسی میگشت.یکهویی پرسید: کسی رو دوست داری؟ من هم که غافلگیر شده بودم،بدون تفکر گفتم: آره خیلی ها رو. گفت:من هم یکی رو دوست دارم که امروز نگرانش هستم. با احتیاط پرسیدم: چه اتفاقی برای عشق شما افتاده؟ آخه در این اروپای لعنتی نمیشه سریع با کسی پسر خاله شد و از همه جد و آبادش سئوال کرد.

گفت: ناراحتی قلبی داره و امروز هم عمل میشه. با گفتن این جمله قطره اشکی از گوشه چشم خانم چکید و روی کیفش افتاد و رفت و رفت تا روی شلوارش افتاد و گم شد. برای لحظه ای به این عشق و علاقه حسادت کردم و به یادم افتاد که چند ساله هنوز هم نتونستم عاشق بشوم.

بعد با آهی جگر سوز دست برد و زیپ کیفش را باز کرد و عکسی به دستم داد و گفت: این هم آخرین عکسیه که با هم انداختیم. گاز ماشین رو کم کردم تا بهتر بتوانم چهره این معشوق رو ببینم . با احتیاط تمام اول از توی آیینه، عقب سر رو نگاه کردم، که نکنه پلیس سر برسه و یه جریمه پدرو مادر دار بهم هدیه کند.
وقتی عکس رو دیدم یه لحظه برق از سرم پرید. به حماقت خودم خندیدم و عصبانی که چرا دوزاریم زودتر نیفتاده بود. بله، تو این مدت پر از هیجان و پر از عشق، نفهمیدم که شخص مورد نظر خانم، سگ ایشان، بوده. ایها الحال با دید و اطلاعات و البته احترام بیشتری به موجودات زنده که در این گونه موارد در اروپا شخصیت و کلاس شما رو نشون میده به ادامه بحث پرداختیم و متوجه شدم که هزینه عمل حدود 500 یورو میباشد و خانم در تکاپوست که آن را از جایی تامین کند و تقریبآ به نتیجه مثبت هم رسیده بودند.

بعد از مدتی به کلینیکی رسیدیم که معشوقه خانم در آنجا بستری بود. از سر کنجکاوی و به بهانه کمک به خانم، با او همراه شدم و به داخل کلینیک رفتم. از تعجب میخکوب شدم. انواع و اقسام حیوانات، از سگ و گربه گرفته تا مار و طوطی و موش به همراه ،صاحبانشان در صفی طویل ایستاده بودند. خانم مسافر با دقت خاصی گفت: بعضی از آنها ناراحتی ندارند و برای کنترل ماهیانه در صف ایستاده اند. به وجد آمده بود و می خواست اطلاعات بیشتری به من بدهد. باز ادامه داد که اکثر آنها هم دفترچه بیمه دارند و هم پاسپورت و تمام سوابق پزشکی شان در کامپیوتر و سیستم اطلاعاتی کلینیک ثبت شده.

برای رهایی از هجوم افکار گوناگون ، با آرزوی تندرستی و بهبودی هر چه زودتربرای سگشون از ایشان خدا حافظی کرده و راه برگشت رو در پیش گرفتم. هنوز چند کیلومتری نرفته بودم که یهویی دلم گرفت. به یاد مجید، رفیق خوبم افتادم . دو سال پیش که ایران رفته بودم دیدمش.

نیمه دوم :

خیلی اشتیاق داشتم زودتر مجید را ببینم. سالها بود که همدیگر رو ندیده بودیم. فقط هر از چند گاهی تلفنی با هم صحبت میکردیم.وقتی بهش زنگ زدم و گفتم ایران هستم، مثل همیشه با محبت بود و گفت:مثل زمین خشکی که تشنه آبِه ، تشنه دیدنتم. خودم هم دست کمی از او نداشتم و حرفها داشتم که برایش بازگو کنم. لحظه موعود رسید.
وقتی در رو باز کرد، یک آن تمام دنیا رو سرم خراب شد. این اون مجیدی که من میشناختم ، نبود. موها یک دست سفید و از آن هیکل یغور و مردانه، جز پوست و استخوانی بیش نمانده بود.اون موقعها به شوخی میگفت: چرا خدا به جای این هیکل یغور و زمخت ، یه ذره پول به من نداد؟ هرجا که می رفتیم ، با آن لهجه شیرین کردی غلیظش ، آنچنان با صفا و مهربان بود که سریع، جای خودش را در دلها باز میکرد. معلم بود و عاشق دانش آموزهایش . نه تنها برای آنها یک معلم ، بلکه پدر و برادر و دوستشان هم محسوب میشد. همیشه و همه جا به دادشان میرسید.
یادمه، روزهایی که زنش با گلایه پیش من میآمد و میگفت: نصف حقوق این ماه ، را داده به پدر یکی از دانش آموزها که گویا کارگر روز مزد بوده و در بستر بیماری افتاده و الان خودمان باید از در و همسایه و فامیلها ، پول قرض کنیم.
با تمام غمی که به دلم ریخت، سعی کردم نشان ندهم. به داخل دعوتم کرد. خانه ای که از در ودیوار آن فقر میبارید. روی یک قالی رنگ و رفته که گلهای آن انگار فصل پاییز گریبانگیرشان شده بود ، نشستیم. عذر خواهی کرد از اینکه خانم و بچه هاش نیستند و برای مدت کوتاهی به شهرستان ، نزد فامیلها رفته اند.
استکانی چایی برایم ریخت و گفت: الان میام. صدای باز و بسته شدن درب آهنی خانه ، صدایی سوزناک به مانند ساز کمانچه داشت. بعد از چند دقیقه ای دیدم که یواشکی با مقداری میوه ، که زیر پالتو رنگ و رو رفته اش ، قایم کرده بود، رفت توی آشپزخانه . میوه ها را که شاید از همسایه ها قرض کرده بود، عجولانه روی سینی ریخته و آورد و با همان چهره مهربانش ، من را به خوردن تعارف کرد. جنگ بین اشک و غم ادامه داشت. انگاری که یک سیب درسته در گلویم گیر کرده بود.از یک طرف می خواستم خودم را راحت کنم و بزنم زیر گریه و از طرفی میترسیدم بعد از این همه سال شاید ناراحتش کنم.

از احوالش پرسیدم. مثل همیشه گفت: شکر خدا ، زنده ایم. بعد سیگار مگنایی روشن کرد و پُک عمیقی به آن زد. در مسیر بالا رفتن و جایی که نور مستقیم و تیز آفتاب ازپنجره به درون می تابید و درست بالای چراغ علاالدین نفتی ، دود سیگار به رقص درآمد و هر تیکه ای به سمتی رفت. سفیدی دود ، در مسیر تابش آفتاب ،مثل دودی بود که بعد از بمباران شیمیایی به هوا بلند میشد. گفت: به خاطر کارهایی که در مدرسه برای بچه ها میکردم، بر چسب سیاسی بهم زدند و سالهاست که خانه نشین ام کرده اند. نه حقوقی و نه بیمه ای.
چند وقت پیش هم فهمیده بود که وضع قلبش خوب نیست و دکتر ها گفته اند که باید فورآ قلبش را عمل کند وگرنه رفتنی است. از هزینه جراحی گفت که حدودآ ده میلیونی میشد. قطعه زمین کشاورزیی که از پدرش به ارث رسیده بود ، برای فروش گذاشته بود ولی کسی نمیخرید، چرا که کسی دیگر دنبال کشاورزی نبود و اکثرا به شهر کوچ کرده و شهر نشین شده بودند.
انگاری که غم وغصه ، سالیان سال رو جمع کرده بود تا من بیام و همه را برایم تعریف کند. گذاشتم راحت، تمام حرفهایش را بزند. معلوم بود خیلی سختی کشیده بود این مدت. یک آن به خود آمد و با چهره ای از پشیمانی و خجالت ، از من عذر خواهی کرد و گفت: من چقدر خودخواه هستم که بعد از این همه سال دارم با این حرفها ناراحتت میکنم.به تو فرصت ندادم که از خودت برایم بگوی. به خاطر اینکه بتوانم بقیه صحبتهایش را بشنوم ، سریع طوری که متوجه نشود، از زندگیم برایش گفتم و از اینکه من هم دو تا بچه دارم و همیشه راجع به عمو مجید برایشان چیزهایی گفته ام.
وقتی عکس بچه هایم را از کیفم در آوردم و نشانش دادم ، لبخندی به گوشه لبش آمد و بوسه ای به عکس بچه هایم زد و گفت: خدا حفظشون کنه. بعد یه لحظه کوتاه تو فکر رفت و پُکی عمیق به سیگارش زد. فهمیدم چیزی را از من پنهان میکند. قسمش دادم که با من رو راست باشد و هرچه دلش می خواهد برایم بگوید.
بعد از سکوتی گفت: یادته زهرا زنم را؟ چقدر مهربان و با صفا بود و همیشه و همه جوره ، پشت و پناهم بود و مادری خوب برای بچه هایم. من خیلی اذیتش کردم. بعد از اینکه اخراجم کردند ، به هر قیمتی بود خرج زن و بچه ها رو در میآوردم ، ولی وقتی دچار ناراحتی قلبی شدم ، خاننه نشین شدم و این زهرا بود که بار مسئولیت را به دوش کشید. هر موقع که خسته و نحیف از کار به خونه برمیگشت ، صد بار میمردم و زنده میشدم، از خجالت و غصه.
اوائل به من میگفت که یک کار راحت داره و در یک دفتر ثبت اسناد رسمی ، به عنوان بایگان مشغوله. تا اینکه یک روز فهمیدم که در طول این مدت در خانه دیگران ظرف و لباس شویی میکرده و به خاطر اینکه غرور من شکسته نشود، به دروغ میگفته که کار دفتری دارد. وقتی این رو فهمیدم شکستم و فرو ریختم. برای اینکه خانواده ام، بیشتر از این قربانی من نشوند، از پدر زهرا خواهش کردم که از لرستان بیایید و برای مدتی بچه ها رو زیر چتر حمایت خودش بگیرد تا ببینم سرنوشتم چه خواهد شد.
من همینطور مثل تکه چوبی خشک ، مات و مبهوت به او گوش جان سپرده بودم. نمی دانستم چه بگویم ، جز اینکه به او اجازه دادم،لااقل دردش را برایم بازگو کند. ادامه داد و گفت: اگر به خاطر بچه ها و زهرا نبود ، حاضر به مرگ بودم، چرا که مرگ برایم به معنای آرامش و رهایی از همه دردها و حقارتهاست . از خواب شیرینی که دیده بود گفت.
دوباره سیگاری به آتش کشید و گفت : دکترها گفته اند که دیگر سیگار نکشم ، برای قلبم خیلی مضر است ولی خوب چه فرقی دارد.....
بعد ادامه داد که: یک شب خواب دیدم که در بیمارستان بستری بودم و عمل جراحی با موفقیت به پایان رسیده بود و زهرا و بچه ها دور و بر تخت جمع شده بودند. همه شاد بودیم و دخترم میگفت : اگه بابا برگرده به خانه، یک جشن به مناسبت سلامتیش میگیریم و همه رو دعوت میکنیم. یکهو در اتاق باز شد و پرستاری ، ورقه مخارج بیمارستان را به دستم داد. از خواب پریدم و دوباره تا صبح غرق افکار و بدبختیهایم بودم.
همانطور که سرش پایین بود، اینبار پُکی عمیق تر به سیگارش زد و لحظه ای به گُلهای خزان زده قالی خیره شد و چشمهایش را بست.در آن لحظه نمیدانستم ،به زن و بچه هایش ، که شاید دلتنگ انها بود، داشت فکر میکرد یا سعی میکرد که گریه اش را از من پنهان کند.

فرزاد فرهادیان
دلنوشته های من - فرزاد فرهادیان...

ما را در سایت دلنوشته های من - فرزاد فرهادیان دنبال می‌کنید

برچسب: زندگی,زندگی و دیگر هیچ,زندگی زیباست,زندگی خصوصی,زندگی چیست,زندگی پس از مرگ,زندگی نامه,زندگی با چشمان بسته,زندگی شعر,زندگینامه فروغ فرخزاد, نویسنده: بازدید: 97 تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 19:32

صفحه بندی