دلنوشته های من - فرزاد فرهادیان

متن مرتبط با «زندگی و دیگر هیچ» در سایت دلنوشته های من - فرزاد فرهادیان نوشته شده است

به بهانه مدال المپیکی همشهریم٬ کیانوش رستمی

  • نیلوبلاگ

     هنوز سرخوشیم از آن فریاد با تمام وجود کیانوش رستمی. وقتی زیر وزنه 217 کیلویی فریاد زد ایرااااااااان. قلب کدام ایرانی نلرزید؟ اشک کدام ایرانی نلغزید؟ حتی آنها که گله می کنند از شرایط هم دلشان تنگ شد برای ایران. آنها که وقتی شیر آب چکه می کند قهر می کنند که این مملکت درست شدنی نیست. آنها که فکر می کنند باید رخت و بخت شان را بردارند و بروند به جای دیگر. سرزمین دیگر. ... حتی آنها که خودخواسته رفتند هم آن لحظه دلشان تنگ شد برای سرزمین مادری. لذت بردند از اینکه ایرانی اند. از اینکه کیانوشی دارند که ...

    ادامه مطلب
  • ابوعلی

  • نیلوبلاگ

    ابوعلی روبرویم نشسته بود و با موبایلش اخبار سوریه را دنبال میکرد.با لبخندی مهربان موبایلش را در جیب کاپشنش گذاشت و دستم را به گرمی فشرد.پنجاه و سه سالش بود و در سوریه معلم ادبیات عربی بوده.گفت: همکارانت کار قشنگی انجام دادند و امشب با برپایی این جشن کوچک٬لااقل کمی خنده به لب بچه هایمان نشست.از خاطرات جوانی و زندگی در سوریه برایم گفت.از زنش که هنوز هم شبها از ترس تا صبح نمیخوابد و هنوز هم با ترک اجباری خانه و کاشانه و وطنش کنار نیامده.از مرگ برادر جوانش که در جریان بمباران حلب کشته شده بود گفت. ب...

    ادامه مطلب
  • زندگی

  • نیلوبلاگ

    xa0 اسمش بهنام و او هم زاده کرمانشاه بود.از زندگیش در آلمان میگفت. اولش در حرف زدن دست به عصا بود.وقتی فهمید حس و تجربه مان از زندگی در غربت یکی است، شروع کرد از خاطراتش گفتن. سعی کردم خوب گوش کنم به حرفهایش. بعد از خداحافظی و در مسیر برگشت به هلند و در راه آنچنان مات و مبهوت سرگذشت دوستش مجید شده بودم،که تا رسیدم به منزل، آنچه را که در ذهنم مانده بود،با دو مقایسه از زندگی انسانها در اروپا و ایران، و با کمی تغییرxa0 نوشتم و نامش را " تفاوت " گذاشتم.نیمه اول:صبح زودxa0 بلند شدم و رفتم سر کار. باز...

    ادامه مطلب
  • تهران و آن روزها

  • نیلوبلاگ

    "تهران خاطراتش را از دست میدهد." این مطلبی بود که امروز نظرم را بخود جلب کرد. یکهو غمی دلنشین به دلم نشست. بیاد سالهای دهه شصت و هفتاد افتادم. روزهای اولی که با تیم والیبال بانک تجارت تهران قرارداد بسته و ساکن تهران شده بودم و ترسی غریب که آنروزها در وجودم نشسته بود.ترس دوری از خانواده، رفیق و کوچه های خاکی زادگاهم، باعث شده بود که با بدست آوردن هر فرصتی سوار اتوبوس بشوم و سفری دوازده ساعته را تحمل کنم تا روحیه ای بگیرم و شنبه دوباره، سر تمرینات حاضر باشم. از یک شهر کوچک مرزی ، کوچ کردن و ساکن ...

    ادامه مطلب