تهران و آن روزها

خرید بک لینک
"تهران خاطراتش را از دست میدهد."

این مطلبی بود که امروز نظرم را بخود جلب کرد. یکهو غمی دلنشین به دلم نشست. بیاد سالهای دهه شصت و هفتاد افتادم. روزهای اولی که با تیم والیبال بانک تجارت تهران قرارداد بسته و ساکن تهران شده بودم و ترسی غریب که آنروزها در وجودم نشسته بود.ترس دوری از خانواده، رفیق و کوچه های خاکی زادگاهم، باعث شده بود که با بدست آوردن هر فرصتی سوار اتوبوس بشوم و سفری دوازده ساعته را تحمل کنم تا روحیه ای بگیرم و شنبه دوباره، سر تمرینات حاضر باشم.
از یک شهر کوچک مرزی ، کوچ کردن و ساکن شهری که هزاران آدم و فرهنگ را در دل پر رنگش جا داده بود برای من هیجان انگیز بود. آنروزها به عنوان یک بازیکن شهرستانی، برای دیدن و انتخاب شدن،میبایستی در باشگاههای تهران بازی میکردی، و براستی اینگونه بود. به اردوهای مختلف تیم ملی دعوت میشدی و با سر شکستگی و غمی سنگین، دوباره چمدان بدست به زادگاهت برمیگشتی و دوباره در هیاهوی جنگ و زیر غرش صدای هواپیماها، بمبهای عراقی و مراسم بخاکسپاری انسانهایی، که یکروز کنارت بودند و روز بعد نبودند، به تمریناتت ادامه میدادی، تا روزی برسد و به هدفت که همانا، انتخاب شدن برای تیم ملی مملکتت بود، برسی.
روزها با همه سختیها گذشتند و یواش یواش در آن شهر پر هیاهو و شلوغ، جا افتادم. حالا دیگر دلتنگی برای زادگاه، جایش را به دلتنگی برای تهران داده بود. وقتی از اتوبان کرج و از راه دور، تهرانٍ شلوغ و پُر خاطره ، با چراغهای روشن و بیشمارش بهت چشمک میزد،پدال گاز را بیشترفشار میدادی تا زودتر خودت را به میان آنهمه شلوغی و ازدحام برسانی.ازدحامی که هر روزه پُر بود، از حادثه و خاطره ای.
شبهایی که در خیابانهای بی انتها آن با آهنگی از ابی یا گوگوش، با غرور جوانیت حال میکردی. عاشقی را با صدای عارف مرور میکردی. ششیشه ماشینت را پایین میکشیدی و شور و انرژی جوانیت را با صدای بلند، فریاد میکشیدی. اولین عشقت همیشه برایت بو و رنگ خاصی داشت. با یک تلفن قهر و دعوا بود و با تلفن بعدی و با سرعتی عجیب در اتوبانهای بی قانون شهر، خودت را به او میرساندی. از اعتبار ورزشی ات برای حل تصادفش با وکیلی معتبر و پولدارو با کمک سرهنگی پر ستاره و آشنا، استفاده میکردی و در آسمان خیالها و خوشیهایت، پرواز میکردی و دنیای ماجراجویاهایت پایانی نداشت.
تهران و زندگی در آن، با روحیات جوانی, از شهری ساکت و آرام، که احتیاط و احترام به محیط اطراف و مردمانش، شرط ادب بود، همخوانی داشت و جذاب.

روزها و ماهها و سالها گذشتند و آن جوان ساده و شهرستانی، به همه آرزوهایش رسید و خاطره ها ساخت و شخصیت ماجراجویش، اینبار سرنوشت او را پیوند داد به جایی دیگر و در سخت ترین روز زندگیش، وداع کرد با خانواده،زادگاه،رفیق و شهری که بیشتر خاطرات زندگیش آنجا شکل گرفتند و ساکن جایی دیگر در این دنیا شد.
بلیط پروازش را از دفتر هواپیمایی، تهیه کرد که همانجا با هم آشنا شده و همانجا باهم خداحافطی کرده بودند، و از دست کسی گرفت که هیچگاه رفتنش را باور نکرد.

هیجده سال از آنروز گذشت و اتفاقها افتاد و خیلی ها از زندگیش رفتند و بعضی آمدند.

تهران امروزه بزرگتر، مدرنتر و خیابانها و اتوبانهای زیادی به آن اضافه شده، که برای او شاید ناآشنا باشند،ولی تهران، با همه انسانهایی که در آن آمدند،ماندند،رفتند و با همه زندگیها و عشقهایی که در آن شکل گرفتند و یا بپایان رسیدند، فقر و ثروتش،اختلاف طبقاتیش، شاید یکی از زیباترین شهرهای دنیا نباشد،اما یکی از پر خاطره ترین شهرهای دنیاست برای او و حافظه اش.

دلنوشته های من - فرزاد فرهادیان...

ما را در سایت دلنوشته های من - فرزاد فرهادیان دنبال می‌کنید

برچسب: تهران و آنکارا خواهرخوانده شدند,اختلاف ساعت تهران و آنتالیا,اختلاف ساعت تهران و آنکارا,تفاوت ساعت تهران و آنکارا,اختلاف ساعت تهران و آنكارا,فاصله زمانی تهران و آنکارا,نقشه تهران و حومه آنلاین,نقشه تهران و اطراف آن,دیدنیهای تهران و اطراف آن,استان تهران و شهرستانهای آن, نویسنده: بازدید: 142 تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 19:32

صفحه بندی