ابوعلی

خرید بک لینک
ابوعلی روبرویم نشسته بود و با موبایلش اخبار سوریه را دنبال میکرد.با لبخندی مهربان موبایلش را در جیب کاپشنش گذاشت و دستم را به گرمی فشرد.پنجاه و سه سالش بود و در سوریه معلم ادبیات عربی بوده.گفت: همکارانت کار قشنگی انجام دادند و امشب با برپایی این جشن کوچک٬لااقل کمی خنده به لب بچه هایمان نشست.از خاطرات جوانی و زندگی در سوریه برایم گفت.از زنش که هنوز هم شبها از ترس تا صبح نمیخوابد و هنوز هم با ترک اجباری خانه و کاشانه و وطنش کنار نیامده.از مرگ برادر جوانش که در جریان بمباران حلب کشته شده بود گفت.
برق اشکی که در چشمانش جمع شده بود وادارم کرد تا برای عوض کردن موضوع, ازش تقاضا کنم به رقص و پایکوبی بچه ها نگاه کند. انگار که خود او هم متوجه حالش شده بود و برای غلبه بر احساسش، دست دخترکش ، حنا را گرفت و با او شروع کرد به رقصیدن و ابراز شادمانی کردن. چند دقپقه ای گذشت و با لبخندی بر لب،دوباره به کنارم آمد. گفتم: خوشحالم از اینکه می خندی و میرقصی.گفت: قبل از جنگ و مهاجرت هم میرقصیدم ولی این رقص با آن رقص فرق میکند.

پرسیدم چه فرقی? گفت: الطير يرقص مذبوحن.

مانده بودم که معنای آن چه میشود. گفت: وقتی مرغ را سر میبری، شروع میکند به هوا پریدن.ما آن را تشبیه ميکنيم به نوعی رقصیدن، اما رقصی نه از سر خوشی بلکه .از سر درد و ترس.
مانده بودم چه بگويم. بغضی راه نفسم را گرفته بود. یاد حرف خودم افتادم و زمزمه کردم. بخند...بخند..

دلنوشته های من - فرزاد فرهادیان...

ما را در سایت دلنوشته های من - فرزاد فرهادیان دنبال می‌کنید

برچسب: ابوعلی سینا,ابوعلی الشیبانی,ابوعلی سینا بلخی,ابوعلی سینای بلخی, نویسنده: بازدید: 101 تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 19:32

صفحه بندی